به ستاره قطبی نمی رسم
اتفاقی نیافتاده
تو دیگر نیستی و من قبله ام را گم کرده ام.
بیچاره آن کسی که بیاید تا مرا از فکر دیگری برهاند
گوزید ذوالجناح و دوصد تن قتیل شد
ای کاش ریده بود بـر آن قــوم اشغیا
دخترک بر خود رید.
پشت عشقت پنهان می شوم
و دزدانه نگاهت می کنم.
کسی به شانه ام می زند.
و فریاد می کند : " آتش ، آتش! "
من هراسان فرار می کنم.
اشک می ریزم
باران می گیرد ،
برگریزان می شود.
برمی گردم
بر می گردم
سال ها و سال ها
و روبرویت می ایستم و می گویم : " من فلانی هستم "
لعنت می کنم خودم را
سال های رفته را باز می گردم
نفس نفس زنان می رسم و
پشت عشقت پنهان می شوم.
" حال شما خوب است آقا ؟! "
این را مردی که شانه هایم را تکاند می گوید.
می گویم : " نه ، خوب نیست! "
می گوید : " فقط فندک می خواستم ، ببخشید "
صدای چخماغ و شعله بلند می شود.
می رود.
و من هرچه چشم می گردانم
پیدا نمی شوی.
من شتر داشتم.
حالا که همه گله شتر دارند
من همان خر را هم ندارم.
خودت هم نمی دانی که تکان خوردنت خوب است یا نه. فقط می دانی که خسته شده ای از این همه آشوبی که دانه های معلق افکار خاک شیرت به پا می کنند. که هر دانه خاکشیر این لیوان هم برای خود سازی می زنند. بالا ، پایین ، چپ ، غلتان ، سریع ، کند و ... .
که حتی تکان خوردنت هم دیگر دست خودت نیست. به کوچک ترین تلنگری باز هم شتاب می گیرند و غوغا می کنند. به کوچک ترین نگاه ، صدا یا حتی عکس العمل های الکترونیکی.
از آشوب و غوغا و مصیبت هایش که بگذریم ، خودمانیم ها ، خاکشیر ته نشین شده که به کاری نمی آید. هان ؟! می آید ؟!
هنوز که هنوز است
بین من و تو
درختان شکوفه می دهند.
«همان سفارش همیشگی لطفا.» هزارمین بار بود که این جمله را می شنیدم. سریع یک فنجان قهوه ترک آماده کردم. از اولین روز افتتاح کافی شاپ مشتریمان بود. دوست نداشت زیاد طول بکشد. اندازه کشیدن 5 نخ سیگار نصفه . کلی نصفه سیگار آرایش شده جمع کرده بودم.همیشه می نشست روی میز تک صندلی گوشه ای. لبهایش برای هر پک جوری غنچه می شد انگار می خواهد برایم بوسه ای حواله کند. با هر پکش منتظر بوسه ای بودم. گارسن جدید نمی دانست این سفارش را خودم می برم. تا سینی هم شماره میزش را روی پیشخوان گذاشتم سریع سینی را سر میزش برد.فنجان را بو کشید.« مثل همیشه فوق العاده . متشکرم.» همان جمله و لبخند همیشگی با همان لحن اغوا کننده. اما این بار من پشت صندوق بودم. یک نخ سیگار نصفه از کشویم برداشتم. آتش زدم. از مغازه خارج شدم. برای اولین بار طعم لبهایش را چشیدم ؛ تلخ.
برگریزان ها ، برف ها را به بار آوردند
شکوفه ها ، میوه ها را ،
چونانکه میوه ها ، برگریزان ها را .